تبليغاتX
این 5 نفر

این 5 نفر

اندر احوالات يك مشت دانشجو

و اينك عناوين مهمترين خبرها:         

 

-          آن 3 تا مي روند دانشگاه؛ من مي نشينم خانه براي كنكور درس مي خوانم.Reading a Book

-          دوشنبه اي كه گذشت رفتم دانشگاه مهماني.

-          همه جاي دانشگاه عوض شده بود! همه جا را  نوسازي كرده بودند... يكستان ها (WCها) محشر شده بودند. دوست داشتم تك تكشان را امتحان كنم! ( هيچ شكلكي كه شامل يكستون و يك آدم خوشحال و ذوقيده باشد پيدا نكردم!)

-          چند وقت بنده دانشگاه نبودم ها...رفتم ديدم همه مزدوج شده اند!

-          سلف دانشگاه بس كه شيك و تميز شده است جان مي دهد براي برگزاري مراسم عروسي!

-          ترم اولي ها واقعاَ موجودات جالب و ديدني هستند! مخصوصاَ آقا توپي كه كله اش اصولاَ شبيه يك توپ گنده پشمالو است!

-          سوتي دادن همچنان از  مشغولاتِ جدي حميده است.

-          آخرين سوتي حمبده:‌ "واي  چقدر شلوغه! راهپيمايي 22 قدس شده!"

-          حديثه امروز به من زنگ زد، در حاليكه صدايش بابت سرماخوردگي گرفته بود و سرفه هاي خفن مي نمود:

_ كي مياي دانشگاه؟ ... يه چيزي برات گرفتم!

_ باب اسفنجي؟؟؟

_نه، زرافه!

_واي خداي من! جلال؟!

 (توضيحات: نام زرافه اصولاَ ديگر با نام جلال پيوند خورده است و  اين ماجرايي دارد بس گفتني ! كه البته  حالا وقتش نيست.)

-خوب فعلا بس هست! تا بعد...        

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 1:27  توسط شیرین  | 

 

 

الا ای آسمان و الا ای زمین! گواه باشید که در این زمان حمیده به من قول خفتانه داد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:47  توسط شیرین  | 

دیروز خونه ی خاله ام دعوت داشتیم.

بعد از خوردن ناهار و یه چرت مختصر جو دوباره گازمون گرفت و

رفتیم دیوان حافظ اوردیم شروع کردیم به فال گرفتن.

حافظ بیچاره مونده بود جواب کدوم یک از مارو بده…………..

تو همین حال وهوا بودیم که این بار جو حافظ خدا بیامرزو گرفت و یه

غزل قشنگ واسه نیتای سوژه ما اورد...!!!!!!!!!!

من گفتم بیام غزلو بذارم تو وب دوستان نیز فیضی ببرند

حافظااااااااااااااااااااااااا.........:

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن                    وربگویم دل بگردان روبگرداند زمن

روی رنگین را به هر کس می نماید همچوگل                وربگویم باز پوشاند بازپوشاند زمن

چشم خود  را گفتم  یک  نظر سیرش ببین          گفت میخواهی مگرتاجوی خون راندزمن

اوبه خونم تشنه و من برلبش تا چون شوم                 کام  بستانم  ازو یاد او بستاند زمن

گرچو فرهادم به تلخی بر آید باک نیست            بس حکایت های شیرین بازمی ماند زمن

گرچو شمعش پیش میرم برغمم خندان شود               ور برنجم  خاطر نازک  برنجاند زمن

دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید               کوبه چیزی مختصرچون بازمی ماندزمن

                        صبر کن حافظ که گرزین دست باشد درس غم

                         عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:28  توسط حمیده  | 

الا اي خوانندگان اين وبلاگ! شما خيلي انسان هاي بي عاطفه و بي فكري هستيد!

وقتي كه بنده ي شيرين يك مسئله اي كه برايم جنبه حياتي و بنيادي پيدا كرده و تمام زندگي مرا تحت شعاع قرار داده با شما در ميان مي گذارم انتظارِ كمي همفكري دارم!

آه ... اي پرودگار آسمان! هم اينك عهدي با تو بر خواهم بست!

تا اين مسئله برايم روشن نشده كه اين شكلك :  به چه كاري مي آيد و توي چه جمله و مطلبي مي توانم ازش استفاده كنم  چيز ديگري نخواهم نوشت!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:49  توسط شیرین  | 

ديروز داشتم دفترها و جزوه هاي دانشگاهم را جابه جا مي كردم  كه لاي يكي از دفترها يك برگه كاغذ پيدا كردم. برگه مربوط مي شد به كلاسِ ترويج كشاورزي.

استادمان به طرز خفني لهجه تركي داشت و تنها چيزي كه توانسته بود ما را توي كلاس بند كند،‌جزوه برداشتن از جملاتِ لهجه مند و قصار ايشان بود! توي اين برگه هم  اين دست جملات را نگاشته بودم:

 

يادگيري  عيبارت است از چَسبِ (كسب) ايطيلاعات. ياعني تاثير متگابلِ فَرت (فرد) و محيط با يكديگر.

 

بشر، يه حيواني هست جُوستُجوگر و كونجـــِكاوي!Capricorn

 

رغبتِ ميل، همونطوري كه مي دونيد عاملِ فعاليت هست و كوششهاي او را بر مي انگيزد و به او كمكِ ياري مي رَساند.

بدون دخالتِ آن اصولاً يادگيري نَمي شود.

اصلاً من چَرا اومدم درس مي دم بهت؟ چَرا شوما اينجا نَشَستي؟ها؟ همه اش انگيزه هست.

 

اينسان از ايبتَدا زندگي رو به صورت ايستماعي (اجتماعي) زندَگي كرده!

 

 اينسان اگر به بلوگِ عگلاني نرَسيده باشد هرچند به بلوگ فيزيچي (فيزيكي) رَسيده باشد، بچشو مي كشه!

 

ايستفاده از رهبران محلي ياعني گروه خودش خودشو ياري بــِكُنه!

 

اگر يك بچه خُرده سال يك كار ايشتَباهي انجام ميده شوما ناراحت نَمي شويم!

 

اينسان مي تونه ابزار بسازي و مُشجلاتِ خودشو حل بِكنه.

 

بايد تلَگي (تلقي) ما از حگيگت تلَگيِ واقعي (با ق گفت! ) باشه!

 

روشهاي متفافتي (متفاوتي) براي  انجام امور هست كه فِگدان (فقدان) اونها باعث عدم امنيت ايستماعي، ايگتصادي و گِيره(غيره) مي شود.

 

 

 

--------------------------------------------

پانوشت ۱: آدم درحالیکه دارد از خنده منفجر می شود اما خودش را نگه می دارد این شکلی می شود:

پانوشت۲: حديثه، حديثه؛ ما منتظر پُست تو هستيم،‌هيچ جا نمي ريم همينجا هستيم! بعلــــه...

پانوشت۳: این شکلک رو ببینید!

من هرچقدر فکر میکنم یک جمله یا حرفی که تهش بشه از این شکلک استفاده کرد پیدا نمی کنم! اصولا نمی دونم کاراییش چی می تونه باشه! شما چیزی به ذهنتون نمی رسه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:23  توسط شیرین  | 

اين اولين مهر ماهي هست كه با نزديك شدن اش هيچ احساس خاصي ندارم. نه قرار است مدرسه بروم و نه دانشگاه.    

خوب از آنجايي كه اگر مدت طولاني توي وبلاگ پست نگذاري ممكن است كپك بزند ! تصميم گرفتم يك پستِ همينجوري از خودم در كنم!

در حال حاظر براي خودم نرم نرمك درس مي خوانم و تست مي زنم. و راههاي جديدي را براي  حفظ كردن اسامي ابداع مي كنم.

مثلا اين روش:

 

خوب من هر روز اسم يك فيلم و كارگردانش را روي  تخته به صورت مصور مي نويسم و تا شب كه هي چشمم بهش بيفتد ديگر  حسابي از بر مي شوم!

اين تصوير مربوط به فيلم "زندگاني دوگانه ورونيكا"‌اثر "كيشلوفسكي" است. و 2 هاي متوالي در تصوير نشانگر اين است كه ورونيكا خيلي زندگي دوگانه اي دارد!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:28  توسط شیرین  | 

از آنجايي كه در دنگوزآباد ما همه خيابانها و ميدان ها و كلاَ همه جا ها پسوند "آباد" دارند (مثل حسين آباد، كمال آباد، محمد آباد، جواد آباد، مردآبادو... نخ آباد، قِرآباد، پنج آباد، شل آباد، كفش آباد و....) نظر داني اين وبلاگ هم در اين لحظه به "نظر آباد" تغييرنام داده مي شود.

 

 

-------------------------------------------

پانوشت: تجربه به من ثابت كرده هركجا كه پسوند "آباد" دارد آباد كه نيست هيچ؛ كلي هم ويرانه است!

 (نمايي از مرمان شهر هرچي آباد:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:43  توسط شیرین  | 

 

حميده به من گفته بود جواب كنكور كه آمد اس ام اس بزنم و نتيجه را  بهش بگويم: (من توي  كنكور امسال هم شركت كردم، البته چندان برايش نخوانده بودم.)

به حميده اس ام اس مي زنم:

-          حموده جونم من قبول نشدم.  لطفاً دلداريم بده!

 

ده دقيقه بعد جوابم را ميدهد. (در حاليكه من به شدت منتظر دلداري هستم!):

 

-          خاك بر سرت! هي گفتيم تو فهمت نميرسه قبول نكردي، تو رو چه به عكاسي؟

ـ

--------------------------------------------------

پانوشت: حدیثه مادر! خبر نداشتم پست ول داده ای. به احترام پست تو  من کامنت دانی این پست را تعطیل می کنم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 12:55  توسط شیرین 

سلام

ما پنج نفر تصمیم گرفتیم قبل از شروع دو سال بعد که با همیم یه آمار از افرادی که هر کدوم از ما به تنهایی یا به صورت مشترک اُس کردیم و شاد شدیم بدیم تا ببینیم کدوممون اکتیوتر بوده و کی باید فعالیتشو بیشتر کنه.

به ترتیب سن البته از کوچیک به بزرگ :

شیما :

1.     میو میو

توضیح مختصر : قبول شدن شیما در تکمیل ظرفیت در رشته مدیریت کسب و کارهای کوچک و دفتر خاطرات میو میو و گریه های شبانه زیر پتو و....

2.     عروس خانم

توضیح : یکی از همکلاسی های عزیز در کلاس مصالح که هر روز صبح مثل یک تازه عروس به خودش می رسید ولی لهجه ی فوق العاده خفنی داشت و به شدت عاشق شیما بود و شیما با دعوت کردن اون به پارک ( پارچ ) چمران همراه با جلال اُسش کرد و ما کلی شاد شدیم.

3.     برادر :

بزرگ کلاس که شیما با اهدای یک گل پرپر شده به اون ابراز احساسات می کرد تا شاید اس ام اس های 10 صفحه ایشو جبران کنه.

4.     شهروز :

یک دانشجوی ترم یکی که فکر می کرد با شیما کلا ok شده ولی یکهو خورد تو حالش .

5.     براون کت :

اقداماتی از قبیل رساندن تا مترو و دریافت زردآلو

6.     پیامک :

به عنوان سوژه ی سرراهی در مترو.

7.     شخصیت :

ابراز عشق و علاقه ی شدید از طرف شیما و درخواست ازدواج از جناب شخصیت با اسرار فراوان.

8.     رامش :

بعد از کلی تیکه همراه با کرم فراوان درست روزی که رامش پیشنهاد داد شیما قاطی کرد و گفت که نامزد داره . ( رامشو می تونیم به عنوان پایان نامه شیما حساب کنیم. )

9.     آقای ... خور :

بیچاره یه شب نشد نسکافه بخوره و یاد شیما نیفته !!!!!!!!!!!!!!

 

شیرین :

تنها فعالیت قابل قبول شیرین در زمینه فرشوشتر بود که شامل فعالیت های زیر می باشد :

·        تقدیم بدبوترین گل دنیا به فرشوشتر

·        درخواست سبیل گذاشتن فرشوشتر

·        دعوت فرشوشتر به تولد حمیده

البته شیرین که هیچ دوست نداشت اسمش با یک فعالیت تو وب ثبت بشه در لحظات آخر با آقای بهزاد اندکی ok شد که هنوز اطلاعات دقیقی در موردش نداریم .

حمیده :

1)    نی نی کچل

تقدیم گل به نی نی کچل به صورت کاملا مجلسی

ابراز احساسات به نی نی کچل تا حدی که مطمئن شد جواب حمیده مثبت است ولی بعد از پیشنهاد دادن جواب منفی دریافت کرد.

2)    شتر

حمیده خودش پیشنهاد رفاقت داد ( البته به وسیله من و شیما ) و بعد از حدود 2 هفته و البته چندین خفت حمیده به شدت ابراز بی میلی به ادامه ی رفاقت نمود.

3)    اژی

که عاشق رنگ پوست حمیده شده بود و البته جای پسر حمیده بود و حمیده بعد از یک جلسه قهوه خانه به دلیل بدخفتی و به بهانه ی به کاربردن الفاظ رکیک به این آشنایی پایان داد.

4)    احسان

با چند بار تلفنی حرف زدن با حمیده مقداری خفتونه آبروبر واسش فرستاد که باعث شرمندگی گروه شد.

5)    تورج

که خودشو با اسم سعید معرفی کرده بود ولی حمیده به زودی آمارشو درآورد. !!!!!!

6)    محسن

سوژه ی تلفنی جدید که حمیده بهش میگه دارم میام دانشگاه ببینمت ولی نمیره .

7)    آقای رستگاری

یک روز حمیده به دلیل قیافه ی فوق العاده ضایعی که این سوژه داشت حسابی پاچشو ... ولی در حدود دو هفته بعد جناب رستگاری چنان تیپ فشنی زد که بیا و ببین.

 

 

حدیثه

a.     خفاش

اولین جلسه معارفه در مترو برگزار شد و بعد از یک هفته مانند یک فرد کاملا غریبه از کنارش می گذشتیم.

b.     زیبای خفته

رد پیشنهاد با واسطه و با تهدید به برخورد شدید.

c.      Seven

از همکلاسی های شهروز و شتر که فکر می کرد کاملا منو خر کرده ولی بعد از پیشنهاد ..... به شدت حالش گرفته شد.

d.     گلپایگانی

چون همه دخترا بهش پیشنهاد رفاقت می دادن ( البته تو رویاهاش ) فکر نمی کرد از من جواب رد بشنوه ول بعد از پیشنهاد متوجه شد که من نامزد دارم . (آخه بیچاره کاش یه کم زودتر اقدام می کرد . )

e.     شخصیت

با عنوان همکاری با اون برای ok کردن دو نفر کلی شاد شدیم.

f.       رابین هود (تشعشع) :

یه جورایی یه شادسازی زیر پوستی بود تقدیم به همکلاسیهای عزیز کلاس ادبیات.

g.     آقای بوشهری :

خدا از برادری کمش نکنه با لهجه ی قشنگش کلی شادمون کرد. ( سوژه تلفنی )

h.     گودی :

من دو واحد از کارآموزیمو روی آقای گودی کار کردم تا حسابی کار بیاموزم.

i.         اشکان :

بیچاره تو مدت دو ماه که اومده بود دانشگاه به 200 نفر پیشنهاد داده بود ولی هیچ کس قبول نمی کرد و من رفتم بهش گفتم اگه مدل موهاتو عوض کنی پیشنهادتو می پذیرند. (البته نتیجه مثبت بود. )

شهرزاد ( خواهر شیما )

A.    لقی جون :

بیچاره بدجوری عاشق شده بود ولی ...

B.     امید :

قیافش خیلی دیدنی شده بود وقتی که شیما با لبخند رفت کنارشو بهش گفت : ... تو همیشه هر ... دلت بخواد میخوری ؟

دوستای گلم به دلیل طولانی شدن پست آمار مشترک و آمار اساتید محترم رو توی یه پست دیگه می ذاریم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 9:32  توسط حدیثه  | 

اين روزها شروع كرده ام براي كنكور هنر درس بخوانم قدري سينما خواندم. اما چيز غم انگيزي كه هست اين است كه من هيچگونه استعدادي در به خاطر سپردن اسمها ندارمناراحت و اين درس ها هم پر هست از اسم فيلم و كارگردان و نويسنده و ...

حالا ماجراهاي زير را بخوانيد خودتان مي فهميد:

 

1)

من رو به سعيد: تعطيلي خوش گذشت؟همدان خوب بود؟

-  همدان؟؟!

- همدان ديگــــــ...اِ .. تو كه همدان نميري! منظورم اصفهان بود! با جمال اشباه گرفتمت!نیشخند

- جمال؟؟ جمال كيه؟

(شيما درحاليكه مي خندد): جلالو ميگه...       

-هه...آره جلال!خجالت

 

 

2)

چند روز بعد از اينكه كارآموزي من شروع شد و من پشت ميز نشسته بودم و داشتم كراس هاي گندم را مي كوبيدم. (يعني دانه هاي گندمِ اصلاح شده را با پنس از شاخه بيرون مي كشيدم و توي پاكت جدا مي كردم.)

در باز شد و آقايي كه تا آنروز نديده بودم وارد شد و سلام كرديم.

-   شما آقاي بندري هستين؟ از اون روزي كه من اومدم اينجا هي همه  ميان سراغتونو مي گيرن.هي مي گن آقاي بندري كجاس؟

-  هه...يندري؟!...نه . دربندي ام!

-    

 

3)

روزهاي آخر كار آموزي  به آقاي كار آموزي:

-          ما رفتيم موسسه اونجا نامه هامونو ديديم، 6 هفته اي هستن.

-          پيش كي رفتيد؟

-          آقايِ....آقايِ...چي بود اسمش؟... ها آقاي رحيمي!

-          رحيمي؟!

-          بعله ديگه نامه ها  پيش ايشون ميره.

-          آقاي حيدري!

-          آها ...بله آقاي حيدري منظورم بود!مژه

 

حالا شما تصور كنيد با اين سابقه درخشان  و حافظه بي نقص، من مي خواهم اسامي كارگردانهاي جهان  را به خاطر بسپارم. اسمهايي مثل (دارم از روي كتابم اينها را مي نويسم) سرگئي پاراجانف، آندره تاركوفسكي،ژيگاورتف، هلن رني ريفنشتال و...

خدا به خير كند

اين روزها  دوباره كنجد درماني ام را از سر گرفته ام. مخلوط كنجد و عسل كه گفته اند براي  تقويت حافظه خوب است. آن وقتها كه مي خواستم كنكور رياضي بدهم  هم از اين شيوه استفاده مي كردم! نتيجه اش اينكه كارداني آبياري گياهان دريايي دنگوز آباد قبول شدم. به هر حال اين بار آنقدر كنجد و عسل خواهم خورد تا مبدل به بربري خاشخاشي شيرين شوم!چشمک

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:51  توسط شیرین  | 

 

پيش گفتار:

خفت كردن يكي از كليدي ترين و زيربنايي ترين مفاهيم "اين5نفر" ميباشد. و آشنايي با اين مفهوم يكي از ضروري ترين مسائل براي آشنايان و دوستان اين گروه به شمار مي آيد.

وا‍ژه شناسي:

خفت(به كسر خ و سكون ف)

خِفت كردن=خِفتانيدن=خِفتيدن

خفت كردن در لغتنامه دهخدا: خفت کردن . [ خ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کمین کردن . پنهان و مترصد شکاری نشستن ، چنانکه یوز و گربه و غیره.

خفت كردن به معناي دريافت هرچيزي كه ارزش مادي داشته باشد از فردي خاص مي باشد. اين امر گاه به دلخواه فرد و در بيشتر موارد با توسل به زور انجام مي گيرد.  

خفتانه:شئِ خفت شده

(در فرهنگ معين خفتانه به معناي پوشش و پالان آورده شده)

خفتانه بنابر انگيزه خفت تعيين مي شود. خفتانه بر دو نوع 1-خفتانه سبك و 2_خفتانه سنگين تقسيم بندي مي شود. خفتانه سبك كم هزينه و خفتانه سنگين هزينه زيادي در بر دارد. همچنين مي توان از موارد ديگري نيز به عنوان خفتانه نام برد،‌مثلاَ فردي را خفت كنيم تا با ماشين اش ما را تا دم ايستگاه مترو برساند.

خودخفتي: عادلانه ترين و در عين حال بي مزه ترين نوع خفتانه. در اين نوع خفت هرفرد تنها هزينه خود را مي پردازد.

مثال: ما در مشهد يك روز رفتيم بختياري خورديم و هركس 5هزار تومان سهم خود را پرداخت و اين يك خودخفتي محسوب ميشود.

نيم خفت: يعني فردي نصفِ خفتانه تعيين شده را بپردازد و نصف ديگرش را بعدا بدهد.

خفتانه

انگيزه خفت:

هر خفت كردني مستلزم يك دليل مي باشد.(البته در مواردِ پيشرفته دليل هم نمي خواهد!) افرادي كه تبحر خاصي در ستاندن خفتانه دارند با دليل تراشي هاي واهي اين انگيزه را مي سازند.

 اين انگيزه ها و دلايل بسيار متنوع و زياد هستند اما يك دليل عمده آن به شرح زير مي باشد:

"بياييد شاديهايمان را قسمت كنيم!"

اگر فردي بنا به دلايلي احساس شادي كند شايسته است كه شاديهاي خود را با ديگران نيز قسمت كند يعني با پرداختن خفتانه كمي شادي خود را از دست بدهد و در عوض ساير افرادِ دريافت كننده خفتانه را شاد كند.

مثال: حديثه از اينكه موهايش را فر كرده خوشحال است! (يعني=حديثه بايد خفتانه بدهد.)

 

تاريخچه خفت:

خفت كردن اولين بار  به صورت اتفاقي در پاييز سال يك هزار و سيصد و هشتاد وشش انجام شد. (مصادف با ترم يك). در اين هنگام "اين 5 نفر"‌در بقالي شهرك دنگوزآباد آلوشك و بستني و كرايه آژانس خفتيدند و از آن پس طعم خفتانه زير دندانشان مزه كرد و به خفتيدن هاي ديگر دست زدند. از مهمترين و نخستين تجربيات خفت كردن، خفت كردنهاي پي در پي آقاي ميم  مي باشد.

فهرستي از مهمترين خفتيدن ها:

خفت شونده: حميده و من   انگيزه خفت:باختن شرط (سوتي دادن هاي فراوان)    خفتانه:گوشواره

خفت شونده: فرشوشتر   انگيزه خفت:فشن كردن موهايش    خفتانه:راني

خفت شونده: جلال   انگيزه خفت:همينجوري    خفتانه:راني

خفت شونده:شيرين    انگيزه خفت:يادگرفتنِ تركاندنِ آدامس  خفتانه:هاي باي و چايي

خفت شونده: سعيد و حديثه   انگيزه خفت:دور كردن شيرين و حميده از خود    خفتانه:مبلغي پول (هزار يا هزاروپانصد تومان)

خفت شونده: سعيد   انگيزه خفت:آشنايي با حديثه    خفتانه:3عدد پيتزاي سوخته

خفت شونده:مهندس داداشي پارسا (قسمت اول)    انگيزه خفت:باختن شرط (مراجعه به wcپيش از بقيه)    خفتانه:يك جعبه شيريني دانماركي  (براي كسب اطلاعات بيشتر به پست زنجانيه مراجعه كنيد. -->اینجا)

خفت شونده:نازگل    انگيزه خفت:تولدش    خفتانه:پيتزا خورشيد (هزينه خفت24 هزار تومان)

خفت شونده: خانومِ مغازه دار در ايستگاه مترو   انگيزه خفت:سالگرد ازدواجش    خفتانه:ژله

خفت شونده:استاد    انگيزه خفت:آخرين جلسه درس    خفتانه:يك جعبه شيريني

خفت شونده:سعيد    انگيزه خفت:همينجوري (؟)    خفتانه:يك جعبه شكلات

خفت شونده:آقايِ دوست سعيد (مسعود)    انگيزه خفت:تلاشهاي بي وقفه اين5نفر جهت "وصالِ" وي  خفتانه:يك جعبه شيريني تر

خفت شونده:حميده    انگيزه خفت:خفت كردن يك آقاي محترم به مبلغ 12هزارتومان    خفتانه:4هزارتومان تنقلات

خفت شونده:آقاي12تومني    انگيزه خفت:آشنايي با حميده    خفتانه:پيتزا

و بي شمار مثال ديگر...

خفتانه تولد نازگل

 

------------------------------------

پانوشت: حديثه، حميده و شيما اگر مطلبي از قلم افتاده است بگوييد تا بگويم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:58  توسط شیرین  | 

محبوبه جون موفقیتتو تو کنکور کارشناسی ارشد تبریک میگم.

امیدوارم به همه ی آرزوهات برسی.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:20  توسط حدیثه  | 

قبلا در مورد طبع شعر شیرین یه چیزایی گفته بودیم.

چند روز پیش که برای آشنایی با سیستم هیدروفلوم راهی مزرعه ذرت شدیم . بعد از مشاهده سیستم و البته بیشتر مشاهده و کشف هندونه ها و ذرت ها و خیارها و .... وقتی در حال استراحت بودیم یکهو طبع شعر شیرین اکتیو شد و یک خیار از تو کیفش درآورد و به حمیده گفت :

سرسبز ترین خیار تقدیم تو باد

آواز خوش هَزار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ایست روییدن ذِرت

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 18:30  توسط حدیثه  | 

اينجوريشو دیگه ندیده بودیم..........

امروز توی اتاق نواب (مدیر گروهمون) بودیم که آقای مو قشنگ و دوستش اومدن تو.

اونجور که بوش می اومد موقع امتحان از آقای مو قشنگ تقلب گرفته بودن و بعد از کلی دنگ و فنگ و چون ترم آخری بود قرار شده بود برگشو بفرستن واسه نواب زاده تا نمرشو بفرسته و اونم برگه رو گم کرده بود.

نواب: برو به جلالی بگو پاکت خالیو برای من فرستاده

آقای مو قشنگ: آخه استاد جلوی خودم برگرو گذاشت تو پاکت

که ییهو برگه از لا به لای اونهمه کاغذ پیدا شد

برگه سفید بود نواب میگفت بی انصاف لا اقل یه داستان می نوشتی که من بتونم بهت 10 بدم اینجوری نمی تونم برات کاری کنم و من و حمیده (حدیثه داشت با تلفن حرف میزد سعید،گودی و بعد گودی،سعید ....... شیرینم که طبق معمول پیچش) سعی کردیم مخ نوابو بزنیم اونم قبول کرد که مو قشنگ تو برگه یه چیزایی بنویسه نواب میخواست بهش 10 بده که

آقای مو قشنگ گفت: استاد ترم آخرم دارم مشروط میشم و........ و تمام تلاششو کرد تا با اشاره دست و پا و چشم به ما بفهمونه نوابو راضیم کنیم بهش نمره بیشر بده و اینگونه نمره 25/0 آقای مو قشنگ تبدیل شد به 13

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 21:11  توسط شیما  | 

آری، ما غنچه یک خوابیم.

_ غنچه خواب؟ آیا می شکفیم؟

_ یک روزی ، بی جنبش برگ.

_اینجا ؟

_ نی ، در دره مرگ.

_ تاریکی ، تنهایی.

_ نی ، خلوت زیبایی.

_ به تماشا چه کسی می آید ، چه کسی ما را می بوید ؟

_.....

_ و به بادی پرپر.....؟

_ و فرودی دیگر؟

_.....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:38  توسط شیما  |