تبليغاتX
این 5 نفر

این 5 نفر

اندر احوالات يك مشت دانشجو

امروز تولد شیرینه

شیرین جونم تولدت مبارک    

------------------------------------------------------

پانوشت ۱ : امروز قرار بوده شیرین واسه .... بار خاله بشه.

پانوشت ۲ : امروز تولد مامانمونم هست. مامان جون تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:9  توسط حدیثه  | 

جوراب انگشتي

دوستت مي دارم

چرا كه ميشناسمت

به دوستي و يگانگي

وقتي كه انگشتانم

امنگاه گرم تو را مي كاود

با ده سلام روشنِ راه راه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:15  توسط شیرین  | 

امروز  يك سر رفتم دانشگاه.

همچنان سير تغييرات و تحولات در دانشگاه ادامه دارد. دوربين هاي خلاف گير در دانشگاه كار گذاشته اند، جهت رفاه حال فاطي كماندوي نازنين و دوستان.Arabic Veil و يك عدد بوفه كاملا شيك جنب دفتر بسيج تاسيس نموده اند، با پرده هاي نارنجيِ گوگولي و محيطي كه تويش خواهرها و برادرها از هم جدا ميشوند و ميز و صندلي دارد. ( بوفه جهت برگزاري مراسم عقدكنان مكان بسيار مناسبي هست! شيما(ع))

 

من امروز صاحابِ يك عدد جلال شدم! (البته در كارتي كه از گوش ايشان آويزان است ، اسمشانGALIVER نوشته شده است كه ما حدس ميزنيم "جلال" به انگليسي بشود گاليور!) از حديثه خوبم كه خيلي خوب است و در مهرباني و اينها لنگه ندارد سپاس گذارم!

 

جلال از قابليت هاي بسياري برخوردار است. در انتهاي ايشان يك عدد حفره تعبيه شده كه مي توان دست را داخل آن حفره نمود و جلال را توسط آن تكان تكان داد! بعله..

جلال

.

حميده يك عدد راني آناناسي (خفتانه اي كه قولش را داده بود) برايم گرفت و هرچه گفتم يك آلوچه هم  بگيرد به خرج خسيس خانوم نرفت!yapyapyapf.gif : 31 par 20 pixels.

 

دانشگاه ما  همانطور كه گفته بوديم خيلي درخت و اينها دارد و حالا كه پاييز  هست خيلي محشر شده اند!

 

همچنان اين سه موجود قابلمه هاي غذايشان را ور مي دارند از خانه مي آورند يوني و غذاي دانشگاه را تحريم نموده اند.eating.gif : 35 par 25 pixels. (البته در اين شكلك فرد دارد غذاي دانشگاه را ميخورد! از قيافه اش پيداست!)

  قالباما

خطاب به آن آقاي معلمي كه مي آيد اينجا و بلد نيست نظر بگذارد: وا اسفا بر تو باد!wagfinger2.gif : 33 par 25 pixels. ما به چه اميدي فرزندانمان را به دست چنين معلماني خواهيم سپرد؟ اي خداوند...

 

 --------------------------------

پانوشت:واي! اسمايلي جلال هم درآمد! giraffesmiley.gif : 121 par 47 pixels.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:15  توسط شیرین  | 

این ترم دوشنبه ها ما از ساعت ۸.۳۰ تا ۱۳.۳۰ کلاس داریم. ولی ...

ساعت ۹ می رسیم دانشگاه تا ساعت ۱۱ رسم فنی داریم. وقتی ما میرسیم استاد یه شکل کشیده روی تخته و میگه اینو بکشید. من و شیما و حمیده در عرض ۷-۸ دقیقه شکلو می کشیم و میگیم استاد بریم یه ربع استراحت کنیم ؟؟؟؟

استاد که می دونه اگه ما سر کلاس باشیم ....... مجبوره قبول کنه.

ساعت ۱۰ برمی گردیم کلاس بچه ها همچنان با کامپیوترا درگیرن. ساعت ۱۰.۳۰ استاد میگه من دیگه کاری ندارم.

تا ساعت ۱۲.۳۰ بیکاریم.

ساعت ۱۲.۳۰ میریم آزمایشگاه شیمی تا ۰.۵ ساعت استاد بچه ها رو می شماره.

۰.۵ ساعت بعدی هم آزمایش انجام می دیم ( البته کاملا دقیق!!!!!!!!!!! )

-----------------------------------------------------------------------------

پانوشت ۱ : این هفته کامپیوترا کلا خراب بود و سر رسم فنی همون یه شکلم نکشیدیم.

پانوشت ۲ : احتمالا از این هفته شمارش بچه ها تموم شده و باید آزمایشا رو به طور جدی انجام بدیم.

پانوشت ۳ : به جناب نقطه دایی شدنشو تبریک می گیم.

پانوشت ۴ : شیرین کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خبری ازت نیست . مشکوک می زنیا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:58  توسط حدیثه  | 

و اينك عناوين مهمترين خبرها:         

 

-          آن 3 تا مي روند دانشگاه؛ من مي نشينم خانه براي كنكور درس مي خوانم.Reading a Book

-          دوشنبه اي كه گذشت رفتم دانشگاه مهماني.

-          همه جاي دانشگاه عوض شده بود! همه جا را  نوسازي كرده بودند... يكستان ها (WCها) محشر شده بودند. دوست داشتم تك تكشان را امتحان كنم! ( هيچ شكلكي كه شامل يكستون و يك آدم خوشحال و ذوقيده باشد پيدا نكردم!)

-          چند وقت بنده دانشگاه نبودم ها...رفتم ديدم همه مزدوج شده اند!

-          سلف دانشگاه بس كه شيك و تميز شده است جان مي دهد براي برگزاري مراسم عروسي!

-          ترم اولي ها واقعاَ موجودات جالب و ديدني هستند! مخصوصاَ آقا توپي كه كله اش اصولاَ شبيه يك توپ گنده پشمالو است!

-          سوتي دادن همچنان از  مشغولاتِ جدي حميده است.

-          آخرين سوتي حمبده:‌ "واي  چقدر شلوغه! راهپيمايي 22 قدس شده!"

-          حديثه امروز به من زنگ زد، در حاليكه صدايش بابت سرماخوردگي گرفته بود و سرفه هاي خفن مي نمود:

_ كي مياي دانشگاه؟ ... يه چيزي برات گرفتم!

_ باب اسفنجي؟؟؟

_نه، زرافه!

_واي خداي من! جلال؟!

 (توضيحات: نام زرافه اصولاَ ديگر با نام جلال پيوند خورده است و  اين ماجرايي دارد بس گفتني ! كه البته  حالا وقتش نيست.)

-خوب فعلا بس هست! تا بعد...        

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 1:27  توسط شیرین  | 

 

 

الا ای آسمان و الا ای زمین! گواه باشید که در این زمان حمیده به من قول خفتانه داد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:47  توسط شیرین  | 

دیروز خونه ی خاله ام دعوت داشتیم.

بعد از خوردن ناهار و یه چرت مختصر جو دوباره گازمون گرفت و

رفتیم دیوان حافظ اوردیم شروع کردیم به فال گرفتن.

حافظ بیچاره مونده بود جواب کدوم یک از مارو بده…………..

تو همین حال وهوا بودیم که این بار جو حافظ خدا بیامرزو گرفت و یه

غزل قشنگ واسه نیتای سوژه ما اورد...!!!!!!!!!!

من گفتم بیام غزلو بذارم تو وب دوستان نیز فیضی ببرند

حافظااااااااااااااااااااااااا.........:

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن                    وربگویم دل بگردان روبگرداند زمن

روی رنگین را به هر کس می نماید همچوگل                وربگویم باز پوشاند بازپوشاند زمن

چشم خود  را گفتم  یک  نظر سیرش ببین          گفت میخواهی مگرتاجوی خون راندزمن

اوبه خونم تشنه و من برلبش تا چون شوم                 کام  بستانم  ازو یاد او بستاند زمن

گرچو فرهادم به تلخی بر آید باک نیست            بس حکایت های شیرین بازمی ماند زمن

گرچو شمعش پیش میرم برغمم خندان شود               ور برنجم  خاطر نازک  برنجاند زمن

دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید               کوبه چیزی مختصرچون بازمی ماندزمن

                        صبر کن حافظ که گرزین دست باشد درس غم

                         عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:28  توسط حمیده  | 

الا اي خوانندگان اين وبلاگ! شما خيلي انسان هاي بي عاطفه و بي فكري هستيد!

وقتي كه بنده ي شيرين يك مسئله اي كه برايم جنبه حياتي و بنيادي پيدا كرده و تمام زندگي مرا تحت شعاع قرار داده با شما در ميان مي گذارم انتظارِ كمي همفكري دارم!

آه ... اي پرودگار آسمان! هم اينك عهدي با تو بر خواهم بست!

تا اين مسئله برايم روشن نشده كه اين شكلك :  به چه كاري مي آيد و توي چه جمله و مطلبي مي توانم ازش استفاده كنم  چيز ديگري نخواهم نوشت!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:49  توسط شیرین  | 

ديروز داشتم دفترها و جزوه هاي دانشگاهم را جابه جا مي كردم  كه لاي يكي از دفترها يك برگه كاغذ پيدا كردم. برگه مربوط مي شد به كلاسِ ترويج كشاورزي.

استادمان به طرز خفني لهجه تركي داشت و تنها چيزي كه توانسته بود ما را توي كلاس بند كند،‌جزوه برداشتن از جملاتِ لهجه مند و قصار ايشان بود! توي اين برگه هم  اين دست جملات را نگاشته بودم:

 

يادگيري  عيبارت است از چَسبِ (كسب) ايطيلاعات. ياعني تاثير متگابلِ فَرت (فرد) و محيط با يكديگر.

 

بشر، يه حيواني هست جُوستُجوگر و كونجـــِكاوي!Capricorn

 

رغبتِ ميل، همونطوري كه مي دونيد عاملِ فعاليت هست و كوششهاي او را بر مي انگيزد و به او كمكِ ياري مي رَساند.

بدون دخالتِ آن اصولاً يادگيري نَمي شود.

اصلاً من چَرا اومدم درس مي دم بهت؟ چَرا شوما اينجا نَشَستي؟ها؟ همه اش انگيزه هست.

 

اينسان از ايبتَدا زندگي رو به صورت ايستماعي (اجتماعي) زندَگي كرده!

 

 اينسان اگر به بلوگِ عگلاني نرَسيده باشد هرچند به بلوگ فيزيچي (فيزيكي) رَسيده باشد، بچشو مي كشه!

 

ايستفاده از رهبران محلي ياعني گروه خودش خودشو ياري بــِكُنه!

 

اگر يك بچه خُرده سال يك كار ايشتَباهي انجام ميده شوما ناراحت نَمي شويم!

 

اينسان مي تونه ابزار بسازي و مُشجلاتِ خودشو حل بِكنه.

 

بايد تلَگي (تلقي) ما از حگيگت تلَگيِ واقعي (با ق گفت! ) باشه!

 

روشهاي متفافتي (متفاوتي) براي  انجام امور هست كه فِگدان (فقدان) اونها باعث عدم امنيت ايستماعي، ايگتصادي و گِيره(غيره) مي شود.

 

 

 

--------------------------------------------

پانوشت ۱: آدم درحالیکه دارد از خنده منفجر می شود اما خودش را نگه می دارد این شکلی می شود:

پانوشت۲: حديثه، حديثه؛ ما منتظر پُست تو هستيم،‌هيچ جا نمي ريم همينجا هستيم! بعلــــه...

پانوشت۳: این شکلک رو ببینید!

من هرچقدر فکر میکنم یک جمله یا حرفی که تهش بشه از این شکلک استفاده کرد پیدا نمی کنم! اصولا نمی دونم کاراییش چی می تونه باشه! شما چیزی به ذهنتون نمی رسه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:23  توسط شیرین  | 

اين اولين مهر ماهي هست كه با نزديك شدن اش هيچ احساس خاصي ندارم. نه قرار است مدرسه بروم و نه دانشگاه.    

خوب از آنجايي كه اگر مدت طولاني توي وبلاگ پست نگذاري ممكن است كپك بزند ! تصميم گرفتم يك پستِ همينجوري از خودم در كنم!

در حال حاظر براي خودم نرم نرمك درس مي خوانم و تست مي زنم. و راههاي جديدي را براي  حفظ كردن اسامي ابداع مي كنم.

مثلا اين روش:

 

خوب من هر روز اسم يك فيلم و كارگردانش را روي  تخته به صورت مصور مي نويسم و تا شب كه هي چشمم بهش بيفتد ديگر  حسابي از بر مي شوم!

اين تصوير مربوط به فيلم "زندگاني دوگانه ورونيكا"‌اثر "كيشلوفسكي" است. و 2 هاي متوالي در تصوير نشانگر اين است كه ورونيكا خيلي زندگي دوگانه اي دارد!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:28  توسط شیرین  |